حالا كه بايد بخوانم، بشنو / شعري زيبا از امام هادي علیه السلام

ایمیل پرینت PDF
Administrator

سالها پيش در كتاب تعليمات ديني پنجم دبستان شعري زيبا از امام هادي(ع) در داستاني با عنوان پند نيمه شب ذكر گرديده بود كه مرور آن داستان و شعر در اين روز عزيز خالي از لطف نيست. در داستان مذكور آمده است:

نيمه شبي متوكل، آن زمامدار ستمگر در قصرش بر تخت زيبايي نشسته بود و بامهمانهايش به مستي و عيش و نوش مشغول بود. خوانندگان برايش شعر مي خواندند و نوازندگان آهنگ مي نواختند. در و ديوار قصرش را با قنديلهاي طلا زينت كرده بود و در اطراف قصر گروهي مسلح را به نگهباني گماشته بود.

ناگهان در حال مستي به فكر افتاد كه آيا ممكن است اين قدرت و زندگي پرشكوه از دستم گرفته شود؟ آيا كسي هست كه بتواند اين زندگي زيبا و پر عيش و نوش را نابود سازد؟ و به خود پاسخ داد: علي بن محمد كه شيعيان او را امام و رهبر خود مي دانند؛ مي تواند...آري او مي تواند، چون مردم او را دوست دارند و ولي خود مي دانند، از اين فكرها برآشفت و خشمگين فرياد زد: فورا علي بن محمد را دستگير كنيد و بياوريد!

عده اي كه در فرمانش بودند يعني آزادي و انسانيت خود را به او فروخته بودند به خانه امام(ع) ريختند. آنها ديدند امام هادي (ع) رو به قبله نشسته و با زمزمه اي آسماني قرآن مي خوانند. ايشان را به قصر آوردند.

امام هادي(ع) وارد قصر شد، چهره آرام و نوراني داشت.

متوكل با چشمان آلوده و پرخونش نگاهي خشمگين به چهره امام هادي(ع) كرد و فكرها را دوباره به ياد آورد...گويا مي خواست همان شب امام هادي(ع) را به قتل برساند. ولي براي اينكه امام(ع) را در مقابل مهمانهاي خويش كوچك كند با بي ادبي گفت اي علي بن محمد بزم ما را گرم كن و براي ما شعري بخوان. مي خواهيم با شعر تو شادمان شويم. امام هادي(ع) سكوت كرد و چيزي نفرمود.

متوكل دوباره گفت اي علي بن محمد مجلس ما را گرم كن و براي ما شعري بخوان. امام هادي (ع) سرش را پايين افكنده بود و به چشمان بي شرم متوكل نمي نگريست و ساكت بود.

متوكل كه مستي و خشم را با هم درآميخته بود، با بي ادبي و بي شرمي بيش از پيش باز همان جمله ها را تكرار كرد و در پايان گفت بايد براي ما شعري بخواني.

در اين هنگام امام هادي(ع) نگاه تندي به چهره ناپاك اين ستمكار مست افكند و فرمود:"حالا كه بايد بخوانم، بشنو!"

سپس اشعاري خواندند كه ترجمه اش به فارسي چنين است:

چه بسیار مردان پرقدرتی / که در این جهان از پی راحتی

به کوه و کمر قصرها ساختند / همه قصرها را بیاراستند

در اطراف هر قصر، از بیم جان / گروهی مسلح نگهبانشان

که تا آنهمه قدرت و ساز و برگ / کند دور، آن مردم از دست مرگ

ولی مرگ ناگه رسید و گرفت / گریبان آن نابکاران زشت

چو گیرد گریبان گردنکشان / به ذلت برون راند از قصرشان

به همراه اعمال خود، عاقبت / برفتند در منزل آخرت

شده جسم آن نازپروردگان / هم آغوش خاك، از نظرها نهان

از آن زشت کاران افسرده حال / به بانگ بلندی شود این سوال:

چه شد آنهمه سرکشی و غرور؟ / که صورت نهادید بر خاک گور؟

چه شد آنهمه خودپسندی و ناز؟ / که گشتید با بی کسان همطراز

چه شد آن همه مستي و عيش و نوش؟ / چه شد آن همه جنب و جوش و خروش؟

چه شد چهره هایی که آراستید؟ / سروصورتی را که پیراستید؟

اجل چشم بی شرمتان را ببست / به رخسارتان خاک ذلت نشست

نه تخت و نه بستر نه آرامشی / نه عطر و نه زیور، نه آرایشی

نهادید دارایی خویشتن / نبردید با خود به غیر از کفن

مهمانها خاموش بودند و از شنيدن اين اشعار به خود مي لرزيدند؛ متوكل هم با آن همه سخت دلي و بي رحمي، مانند ديوانگان ايستاده بوده و مي لرزيد...

منبع: وبلاگ آنتی


 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

دسته بندی موضوعات شگفت

ديگر سايتها

کاربرانی که ممکن است شما بشناسید

!هنوز وارد سایت نشده اید

جهت ارسال لینک ، مطالب و فیلم های شگفتتان ابتدا باید وارد سایت شوید

تبلیغات

بانر تبلیغاتی