یک فنجان چای با طاهره جوان

ایمیل پرینت PDF
Administrator

تا شقایق هست زندگی باید کردبرای خیلی‌ها وقتی کوچکترین مشکل جسمي‌به وجود می‌آید، زندگی تمام مي‌شود. دست از کار و تلاش مي‌شویند و مدام غصه مي‌خورند که چرا چنین اتفاقی برای‌شان رخ داد اما در مقابل کسانی هم مانند «طاهره جوان» هستند که نه تنها خود را تسلیم بیماری و ناتوانی جسمي‌شان نمي‌کنند بلکه تلاش مي‌کنند به صورت عضو موثری در جامعه حضور داشته باشند و حتی به عنوان کارآفرین نیز شناخته شوند.
نمای آجری خانه، قدیمي ‌به نظر مي‌رسد مانند اغلب خانه‌هایی که در محله امیریه تهران قرار دارند. خانه‌هایی که حداقل بیش از ۵۰ سال از ساخت‌شان مي‌گذرد. مزون «شقایق» در طبقه دوم خانه قدیمي ‌دیوار به دیوار مهدیه تهران قرار دارد جایی که سال‌هاست محل کسب و درآمد بیش از ۳۰ زن خیاط به سرپرستی «طاهره جوان» است.
از در اصلی که وارد شوی با نوشته «ورود آقایان ممنوع» روبه‌رو مي‌شوی. گویی مي‌خواهی به شهر زنان وارد شوی. در و دیوار و نرده‌های خانه توسی رنگ است و بعضی قسمت‌های دیوار و سقف هم طبله کرده اما به محض اینکه وارد خیاط‌خانه شوی حواست از حواشی پرت و به متن جلب مي‌شود.
همهمه‌ای برپاست. در شهر زنان هرکس به کاری مشغول است. عده‌ای به ترتیب پارچه‌های‌شان را روی میز برش گذاشته‌اند و منتظرند تا نوبت دوخت‌شان برسد، خیلی‌های‌شان صبح خیلی زود از خانه‌های‌شان راهی شده‌اند‌ تا اول وقت یعنی ساعت ۸ صبح اینجا باشند، تعدادی دیگر به سختی از لابه‌لای توپ‌های رنگی، پارچه دلخواه‌شان را انتخاب مي‌کنند، برخی هم در حال پرو لباس‌شان هستند یا منتظر پرو و عده‌ای هم نمي‌دانند لباس‌شان چه شکلی قرار است دوخته شود و دو‌دل هستند و به دنبال مدلی زیبا در ژورنال‌های روی دیوار مي‌گردند اما مرکز ثقل همه این شلوغی‌ها، زن هنرمندی است که با یک نگاه و چند بار قیچی زدن پارچه را برش مي‌زند، بدون آنکه‌ اند‌ازه مشتری را بگیرد و یا بگوید مدلی که انتخاب کرده‌ای سخت است! او همان طاهره جوان، قهرمان گزارش ماست. زنی که وقتی ۱۲ ساله بود دچار سوختگی شدید شد، بیش از ۹۰ درصد بدنش سوخت. سه سال در بیمارستان ماند و ۲۴ بار مورد جراحی قرار گرفت تا الان بتواند راه برود و کار کند اما هرگز ناامید نشد. او هم اکنون زن کارآفرینی است که برای ۳۰ نفر از زنان بدسرپرست و بی‌سرپرست و زنانی که به شغل نیاز دارند، در خیاط‌خانه خود اشتغال‌زایی کرده است. جوان و همکارانش رمز موفقیت‌شان را صداقت با مشتری مي‌دانند. در مزون خیاطی او همه لباس‌ها در عرض یک روز دوخته مي‌شود و قمیت‌های‌شان از دوخت دامن ۵ هزار تومانی شروع و به لباس عروس ۵۰ هزار تومانی مي‌رسد.
برای گفتگو با طاهره جوان باید ساعاتی صبر کرد تا برش پارچه‌ها تمام شود و فرصت گفتگو پیش آید. هرچند که دختر کوچکش هم که فوق‌دیپلم طراحی دوخت دارد، یک برشکار ماهر است و کارهای مادر را به خوبی مي‌تواند ادامه دهد.
 

آن اتفاق چطور رخ داد
طاهره جوان در سال ۱۳۳۷ در تهران به دنیا آمد در خانواده‌ای که اصالتا از باکوی شوروی به ایران مهاجرت کرده بودند. طاهره و برادر بزرگترش خیلی کوچک بودند که مادر جوان‌شان سر زا از دنیا مي‌رود و او با نامادری بزرگ مي‌شود.
کار هرروز طاهره ۱۲ ساله این بود که نان تازه بخرد و صبحانه را آماده کند و بعد به مدرسه برود اما یکی از همان روزها که نانوایی شلوغ بود، طاهره دچار سوختگی شد. «وقتی از نانوایی برگشتم عجله داشتم تا مدرسه‌ام دیر نشود. به همین دلیل شیر گاز را باز گذاشتم و وقتی برگشتم به آشپزخانه متوجه بوی گاز شدم. عقلم رسید که کبریت نزنم اما آمدم برق را روشن کنم تا بتوانم پنجره را باز کنم که آشپزخانه منفجر شد و من سوختم. سوختگي‌ام به حدي بود كه گردنم به قفسه سینه‌ام و پاهايم به شكمم چسبیدند و چشم‌هايم از حالت درآمد، لثه‌هایم سوخت و دندان‌هایم ریخت. مدت ۶ ماه فقط از درد جیغ مي‌زدم.‌»
پس از گذشت یکسال وقتی پزشکان توانستند پاهای طاهره را از شکمش جدا کنند او توانست راه برود و برحسب اتفاق خودش را در آینه ببیند. «وقتی خودم را در آینه دیدم اصلا باور نمي‌کردم آنقدر وحشتناک شده باشم و نمي‌توانستم قبول کنم این من هستم. غش کردم و وقتی به هوش آمدم تصمیم گرفتم خودم را بکشم. با خودم گفتم اگر غذا نخورم و اجازه ندهم که به من سرم بزنند خواهم مرد. یکی، دو روز به این صورت گذشت تا یک روز دم دمای صبح نسیمي ‌آمد و برگ‌های درخت حیاط بیمارستان را تکان داد. همان تکان خوردن برگ‌ها باعث شد من به زندگی امیدوارم شوم. رفتم دستشویی، شیر آب را باز کردم و با صدای بلند تا جایی که میتوانستم گریه کردم. اولین و آخرین گریه زندگی‌ام. بعد تصمیم گرفتم به زندگی‌ام ادامه دهم.
 

تلاش برای زندگی
بعد از آنکه طاهره از بیمارستان مرخص شد و به خانه برگشت، مددکاران بیمارستان با پدرش صحبت کردند تا رضایت او را جلب کنند که او برای آموختن حرفه و مهارتی که در آینده به کارش آید به کارگاه کوروس در شهرری برود. جایی که مخصوص آموزش معلولان و ناتوانان بود و علاوه بر آموزش به آنها حقوق و همین طور غذا هم داده مي‌شد و آنهایی که راه‌شان دور بود مي‌توانستند در خوابگاه آن بمانند. نظر پدر سرانجام جلب شد و طاهره راهی آموزشگاه شد. آنهایی که آنجا مشغول حرفه‌آموزی بودند معلولان جسمی- حرکتی و ذهنی بودند و تنها طاهره و پسر جوان دیگری بودند که دچار سوختگی شده بودند؛ «به خاطر آنکه او هم سوخته بود، لبخندی بهش زدم و همان لبخند شد سرآغاز یک زندگی مشترک. ما دو روز بعد از آن آشنایی با هم عقد کردیم و من در مدت یک سال و دو ماهی که در کارگاه کوروس بودم تمام حرفه‌ها و هنرهایی را که یاد مي‌دادند، یاد گرفتم.‌«
طاهره و همسرش اتاقی را در خانه پدری به قیمت ماهی ۳۰۰ تومان اجاره کردند و بعد از مدتی به روستای همسرش در حوالی اصفهان رفتند تا در خانه آنها راحت‌تر زندگی کنند. «خانه مادرشوهرم بزرگ بود و ۹ اتاق داشت. شوهرم در زیرزمین جوشکاری راه‌اند‌اخت و در و پنجره و نرده مي‌ساخت و من هم در یکی از اتاق‌های آنها آرایشگری، خیاطی و گلدوزی راه‌اند‌اختم.

کار و بارمان گرفته بود. از آنجا که من سه سال در بیمارستان بودم کارهای بهیاری را هم یاد گرفته بودم و برای روستاییان کارهایی مانند سرم زدن، بخیه زدن و آمپول زدن انجام مي‌دادم. حتی از مادرشوهرم قالیبافی هم یاد گرفتم ولی وقتی برگشتیم تهران و در خیابان مولوی خانه‌ای اجاره کردیم تنها آرایشگری و خیاطی را ادامه دادم.‌«
 

پیک فکر، یک جرقه
وقتی طاهره در روستا زندگی مي‌کرد، یک روز خانمي ‌برای دوخت سرویس آشپزخانه عروس نزدش آمد و زیر چادرش ترازویی گذاشته بود تا پارچه‌هایی را که آورده بود با آن وزن کند. وقتی دو روز بعد برای تحویل کارهایش بازگشت، پارچه‌ها را وزن کرد و متوجه شد سنگین‌تر از پارچه‌های خودش است و گفت که این پارچه‌ها مال او نیست. دقایقی گذشت تا جوان توانست او را راضی کند برای دوخت سرویس آشپزخانه جهیزیه، تور، نوار پرده و نخ استفاده شده و همه اینها در نهایت وزن پارچه‌های او را اضافه‌تر مي‌کند؛ «بعد از آن اتفاق تصمیم گرفتم جلوی خود مشتری سفارش‌ها را بدوزم تا جای گله‌گذاری باقی نماند. همان اتفاق باعث شد کارهایم را یکروزه انجام دهم و الان این یکروزه دوختن لباس و تحویل دادن به مشتری یکی از امتیازات کار من شده است.‌«
در مزون شقایق حدود ۳۰ نفر خیاط کار مي‌کنند که از نظر مهارت و سابقه کار و به قولی خوش‌دستی درجه‌بندی شده است. درآمد خیاطان درجه یک روزانه حدود ۷۰ هزار تومان، درجه دو حدود ۴۰ هزار تومان و درجه سه حدود ۲۰ هزار تومان است.
طاهره جوان مي‌گوید: «همیشه آنها را تشویق مي‌کنم که به صورت مستقل و خودشان برای خودشان کار کنند. می‌خواهم همانطور که من توانستم موفق و کارآفرین شوم آنها هم بتوانند و به بقیه کمک کنند.‌«
مزون شقایق هر روز از ساعت ۹ صبح تا ۶ بعدازظهر کار مي‌کند. هرکسی که وارد مي‌شود پارچه‌اش را روی میز مي‌گذارد و پارچه‌ها به ترتیب توسط خانم جوان یا دخترش بریده و سپس به خیاط‌ها داده مي‌شود تا بدوزند. همچنین چندین توپ پارچه‌، دکمه و آستری هم در آنجا وجود دارند که مشتریان زحمت کمتری برای خرید وسایل مورد نیاز بکشند.
 

داستان شقایق
«‌دو سالم بود که مادرم فوت کرد، بعد از ازدواجم هنوز بچه‌دار نشده بودم که یک بار رفتم سرمزار مادرم و از آنجا که به تکان خوردن برگ‌ها علاقه دارم متوجه سه شاخه گل شقایقی شدم که بالای قبر روییده بودند. پیش خودم گفتم این سه شاخه شقایق نمادی از من، برادر و مادرم است و آن کبودی که در دل این گل است برای آن است که نه مادرم لذت بچه‌هایش را دید و نه ما طعم مادر را چشیدیم. به همین دلیل تصمیم گرفتم اگر روزی دختر‌دار شوم اسمش را شقایق بگذارم.‌«
او در ادامه مي‌گوید: «وقتی دخترانم به دنیا آمدند اسم یکی را الهه گذاشتم یعنی الهی به امید تو و دیگری را زهرا چون ارادت خاصی به خانم فاطمه زهرا دارم. تصمیم گرفتم اسم نوه‌هایم را شقایق بگذارم. دو نوه اولم پسر بودند و نوه سوم را شقایق گذاشتم. چون دخترانم که قصه زندگی مرا مي‌دانند و این نوه‌ام است که شاید این اسم بهش کمک کند تا بخواهد مادربزرگش را بهتر و بیشتر بشناسد.»
علاوه بر آن جوان هرچه خرید به نام شقایق نامگذاری کرد. از کارگاه خیاطی و آرایشگاه شقایق گرفته تا مغازه‌هایی که دارد و حتی گلخانه‌ای که یکی از دخترهایش در آن کار مي‌کند. الهه دختر بزرگش فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد گیاهپزشکی است و آرایشگری هم مي‌داند و زهرا فارغ‌التحصیل طراحی دوخت است و در خیاط‌خانه برای برش زدن پارچه‌ها به مادر کمک مي‌کند.
خانم جوان همچنین در حال نگارش داستان زندگی‌اش هم هست. کتابی که با عنوان «شقایق من » منتشر خواهد شد و مي‌خواهد این کتاب را به همه دختران بی‌مادر تقدیم کند تا سرنوشت او را بخوانند و درس بگیرند و تلاش کنند تا بهتر زندگی کنند.
 

زندگی یعنی انگیزه
جوان به قول خودش مجمع‌البیماری‌هاست. دیابت دارد و انسولین تزریق مي‌کند. ناراحتی کلیه‌، قلب و کبد و همین طور رماتیسم هم دارد اما هرگز از شاد و پرانگیزه زندگی کردن دست برنمي‌دارد؛ «پارسال تصمیم گرفتم رانندگی یاد بگیرم. در فرمم هم زدم که بی‌سواد هستم. دستکش دستم کردم تا متوجه نشوند که شست دست راستم مشکل دارد. با همان دستکش هم امتحان دادم و قبول شدم. همین طور معلمي ‌هست که مي‌آید خانه و به من و نوه‌هایم کامپیوتر یاد مي‌دهد. یکی از سرگرمی‌های من گشت و گذار در دنیای اینترنت است ولی در عوض اصلا حوصله فیلم دیدن و تلویزیون نگاه کردن را ندارم. فکر مي‌کنم با این کارها مغزم به روی خلاقیت بسته مي‌شود.»
او مي‌گوید: «وقتی مردم عکس و حرف‌های من را در روزنامه‌ها و تلویزیون مي‌بینند به سراغم مي‌آیند‌. مي‌خواهند از نزدیک مرا ببینند و باور کنند چطور زنی که تمام بدنش سوخته توانسته بدون پشتوانه اینقدر موفق شود و از هیچ به همه چیز برسد. من هم تا جایی که بتوانم کمک‌شان مي‌کنم.»
 

نا‌امید نشویم
«معتقدم هرکسی در این دنیا غم و غصه‌های ویژه خودش را دارد اما همه باید بدانیم که ما بزرگتر از غم و غصه‌های مان هستیم. ما مي‌توانیم برآنها پیروز شویم و باید نیمه پر لیوان را ببینیم و بگوییم که این غصه‌ها زندگی ما را زیباتر و قشنگ‌تر کرده و از یکنواختی بیرون آورده است. نباید با ناراحتی‌های کوچک اعتماد به نفس‌مان را از دست بدهیم و ناامید شویم. اگر مردم بدانند من چقدر در زندگی‌ام سختی کشیدم مي‌توانند حرفم را باور کنند. من الان برای نفس کشیدنم شکر مي‌کنم. من راه مي‌روم و همین جای شکر دارد.»
او در ادامه حرف‌هایش مي‌گوید: «زمانه، زمانه سختی برای زندگی شده است، ما خودمان آن را سخت‌تر نکنیم. زنان به خودشان ببالند‌، اعتماد به نفس و شهامت داشته باشند و بدانند که اگر بخواهند مي‌توانند توانگر شوند. راستگو و راستکار باشند و حق کارگر را هیچ وقت پایمال نکنند و به آینده امیدوار باشند.»
 

کارهای عام‌المنفعه
مهمترین کار عام‌المنفعه‌ای که طاهره جوان در حال اجرای آن است، ساخت مدرسه‌ای با زیر بنای ۱۸۰۰ مترمربع در سه طبقه و زمینی به وسعت ۳ هزار متر در روستای همسرش است. «مدرسه‌ای که در روستا وجود داشت، دو شیفته بود و امکانات زیادی نداشت. به همین دلیل تصمیم گرفتم مدرسه‌ای در آن روستا بسازم. برای روز کلنگ‌زنی هم همه خیاطانم را با یک نفر همراه به آنجا بردم.»
همچنین غیر از مدرسه‌سازی، خانم جوان هشت سالی مي‌شود که یک خیریه دارد. خیریه حضرت زهرا(س)، که کارش کمک به دختران و زنان بی‌سرپرست یا بدسرپرست است. از تهیه جهیزیه گرفته‌، تا پوشش خدمات درمان، آموزش رایگان خیاطی و آرایشگری. کسانی که هم که مي‌توانند از خدمات این خیریه استفاده کنند کسانی هستند که معرفی‌نامه‌ای از شهرداری منطقه محل سکونت‌شان داشته باشند؛ «مي‌خواستم مردم به طرف من بیایند. مي‌خواستم کاری بکنم که لذت ببرم و بهترین کار را تاسیس خیریه دیدم که به مستحقان کمک کند. اینطوری مي‌توانم خودم را ارضا کنم. من همه چیز را در این دنیا نمي‌بینم.»
او ادامه مي‌دهد: «البته نباید تصور کنید که من مخالف خوب زندگی کردن هستم. نه اصلا اینطور نیست. خودم در ساختمان خیاط‌خانه زندگی مي‌کنم ولی آن طرف خیابان هم یک آپارتمان دارم که هر وقت دلم بخواهد مي‌روم آنجا و استراحت مي‌کنم اما مهم این است که وجود انسان برای خدمت به خلق باشد. من هر محبتی که از خانواده خودم ندیدم در عوض از بچه‌ها‌، دامادها و نوه‌هایم مي‌بینم و این برای من خیلی راضی کننده است.»

منبع: کسب و کار


آخرین به روز رسانی در شنبه ، ۹ فروردين ۱۳۹۳ ، ۱۳:۰۷  

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

دسته بندی موضوعات شگفت

کاربرانی که ممکن است شما بشناسید

!هنوز وارد سایت نشده اید

جهت ارسال لینک ، مطالب و فیلم های شگفتتان ابتدا باید وارد سایت شوید

تبلیغات

بانر تبلیغاتی