داشتانهای شگفت از زندگی پیامبر

ایمیل پرینت PDF
Administrator

روزى پيامبر (ص ) به طرف آسمان نگاه مى كردند و مى خنديدند، شخصى به آن حضرت عرض كرد: چرا مى خنديد؟
پيامبر فرمود: آرى به آسمان نگاه كردم ، ديدم دو فرشته به زمين آمدند، تا پاداش عبادت شبانه روزى بنده با ايمانى را كه هر روز در محل نماز خود، به عبادت و نماز مشغول مى شد، بنويسد. اما او را در محل نماز خود نيافتند، بلكه در بستر بيمارى يافتند، آنها به سوى آسمان بالا رفتند، و به خدا عرض ‍ كردند: ما طبق معمول براى نوشتن پاداش عبادت آن بنده با ايمان ، به محل نماز او رفتيم ، ولى او را در محل نمازش نيافتيم بلكه او در بستر بيمارى آرميده بود.
خداوند به آن فرشتگان فرمود: ((تا او در بستر بيمارى است ، همان پاداش ‍ را كه هر روز براى او هنگامى كه در محل نماز و عبادتش بود، مى نوشتيد، بنويسيد، و بر من است كه پاداش اعمال نيك او را تا آن هنگام كه در بستر بيمارى است ، براى او بنويسم ))(1).


1- فروع كافى ، ج 1، ص 31، بحارالانوار ج 22، ص 83

روزى بانويى بى پروا عبور مى كرد، پيامبر (ص ) با چند نفر از بردگان ، روى خاك زمين نشسته ، و غذا مى خورد، با تعجب گفت :((اى محمد! سوگند به خدا، تو همانند بندگان مى نشينى و غذا مى خورى ))
پيامبر (ص ) فرمود: و يحك اى عبد اعبد منى :
((واى بر تو، كدام بنده اى از من بنده تر است ))
زن گفت : ((لقمه اى از غذاى خود را به من بده ))
پيامبر (ص ) لقمه اى به او داد
زن گفت : نه به خدا، بلكه بايد لقمه اى كه در دهانت است (به عنوان تبرك ) به من بدهى بخورم .
پيامبر (ص ) لقمه اى از دهانش بيرون آورد و به او داد، آن بانو، آن لقمه غذا را خورد و از آن پس تا آخر عمر هرگز بيمار نشد (1)


1- كحل البصر، ص 101

از رحلت پيامبر (ص ) چند روزى نگذشته بود شخصى به خانه فاطمه (س ) آمد و پس از شرفيابى به حضور آن بانوى گرامى عرض كرد: ((آيا رسول خدا، (ص ) چيزى نزد شما يادگار گذاشته تا مرا از آن بهره مند سازى ؟))
فاطمه (س ) به ياد حديثى از پيامبر (ص ) افتاد و به كنيز خود فرمود:
هات تلك الجريدة:((آن سفحه نوشته شده را به اينجا بياور))
كنيز به جستجو پرداخت و آن را نيافت ، و بازگشت و به فاطمه (س ) گفت : ((آن را نيافتم ))
فاطمه (س ) به او فرمود:
و يحك اطلبيها فانها تعدل عندى حسنا وحسينا :
((واى بر تو، برو آن را پيدا كن ، كه ارزش آن در نزد من همطراز ارزش حسن و حسين (ع ) است ))
كنيز رفت و به جستجوى دقيق پرداخت . و سرانجام آن صفحه نوشته شده را در ميان خاشاك يافت ، آن را پاك كرد و به حضور فاطمه (س ) آورد، فاطمه (س ) نوشته آنرا براى آن شخص خواند، در آن چنين نوشته شده بود:
ليس من المؤمنين من لم ياءمن جاره بوائقه ...
((از مؤمنان نيست آن كسى كه همسايه اش از آزار او در امان نيست و كسى كه ايمان به خدا و روز جزا دارد، به همسايه اش آسيب نمى رساند و كسى كه به خدا و روز قيامت اعتقاد دارد، سخن نيك مى گويد و يا سكوت مى كند، خداوند، انسان خيرخواه ، بردبار و پاكدامن را دوست دارد و انسان بدزبان و كينه توز و بسيار سؤ ال كننده (1) را دشمن دارد، بدانكه حياء، از ايمان است و ايمان موجب ورود به بهشت مى شود و ناسزاگويى از بى شرمى است و بى شرمى موجب ورود به آتش دوزخ است )) (2).


1- منظور درخواست كمك مادى از اين و آن است
2- دلائل الامامه طبرى ، ص 1 - سفينة البحار، ج 1، ص

بعد از آن كه عبدالمطلّب جدّ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از دنيا رفت ونگه دارى آن حضرت به عمويش ابوطالب واگذار گرديد.
پس از چند روزى ، حضرت به چشم درد مبتلا شد و پزشكان از درمان آن ناتوان گشتند، ناراحتى تمام وجود عمويش را فرا گرفته بود، عدّه اى پيشنهاد دادند تا حضرت را نزد راهب نصرانى به نام حبيب برده تا با دعاى او درد چشم حضرت بر طرف گردد.
ابوطالب پيشنهاد آن ها را براى برادرزاده اش حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله بازگو كرد.
حضرت اظهار نمود: از طرف من مانعى نيست ، آنچه مصلحت مى دانى عمل كن .
به همين جهت ابوطالب ، حضرت را طبق تشريفات خاصّى سوار بر شتر نمود و با هم به سمت جايگاه راهب نصرانى حركت كردند.
موقعى كه نزديك صومعه راهب رسيدند، اجازه ورود خواستند وحبيب راهب به ايشان اجازه داد، وقتى وارد شدند تا لحظاتى هيچ گونه صحبت و سخنى مطرح نگرديد.
سپس ابوطالب شروع به سخن نمود و اظهار داشت : برادرزاده ام محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه عليه و آله مدّتى است كه به چشم درد مبتلا گرديده وپزشكان از درمان آن عاجز مانده اند؛ لذا نزد شما آمده ايم تا به درگاه خداوند دعا كنى و چشمان او سالم گردد.
حبيب راهب پس از شنيدن سخنان ابوطالب ، به حضرت رسول خطاب كرد و گفت : بلند شو و نزديك بيا.
حضرت با اين كه در سنين كودكى بود، خطاب به راهب كرد و فرمود: تو از جاى خود حركت كن و نزد من بيا.ابوطالب حضرت را مخاطب قرار داد و عرضه داشت : از اين سخن و برخورد تعجّب مى كنم زيرا كه شما مريض هستى .
حضرت رسول در جواب فرمود: خير، چنين نيست ، بلكه حبيب راهب مريض است و بايد او نزد من آيد.
حبيب با شنيدن چنين سخنى از آن خردسال در غضب شد و گفت : اى پسر! ناراحتى و مريضى من در چيست ؟ حضرت فرمود: پوست بدن تو مبتلا به مرض پيسى مى باشد و سى سال است كه مرتّب براى شفا و بهبودى آن به درگاه خدا دعا مى كنى وليكن اثرى نبخشيده است .
حبيب با حالت تعجّب گفت : اين موضوع را كسى غير از من و غير از خدا نمى دانسته است ، در اين سنين كودكى چگونه از آن آگاه شده اى ؟!
حضرت در پاسخ به او، فرمود: در خواب ديده ام ؛ حبيب با حالت تواضع گفت : پس بر من بزرگوارى نما و برايم دعا كن تا خدا مرا شفا و عافيت دهد.
بعد از آن ، حضرت پارچه اى را كه روى پيشانى و چشم هاى خود بسته بود، باز كرد و نورى عظيم از چهره مباركش ظاهر گشت كه تمامى فضا را روشنائى بخشيد؛ و عدّه اى از مردم كه در آن مجلس حضور داشتند متوجّه تمام صحبت ها و جريانات شدند.حضرت فرمود: اى حبيب ! پيراهنت را بالا بزن تا افراد حاضر بدنت را نگاه كنند و آنچه را گفتم تصديق نمايند.
هنگامى كه حبيب پيراهن خود را بالا زد، حاضران ناراحتى پوستى او را ديدند كه به اندازه يك درهم مرض پيسى و كنار آن مقدار مختصرى سياهى روى پوست بدنش وجود دارد.
در اين لحظه حضرت دست به دعا برداشت و چون دعايش پايان يافت ، دست مبارك خود را بر بدن حبيب كشيد و با اذن خداوند، شفا يافت ؛ سپس عموى خود را مخاطب قرار داد و فرمود: اگر تاكنون مى خواستم خدا مرا شفا دهد، دعا مى كردم و شفا مى يافتم و اينجا نمى آمدم ؛ ولى اكنون دعا مى كنم و شفاى چشم خود را از خداى متعال مسئلت مى نمايم ؛ و چون دست به دعا بلند نمود و دعا كرد، بلافاصله ناراحتى چشم او برطرف شد و اثرى از آن باقى نماند.(1)


1-فضائل شاذان بن جبرئيل قمّى : ص 48، ح 66، بحارالا نوار: 15، ص 382،س 7.

مرحوم شيخ مفيد، به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه حكايت نمايد:
روزى به رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، خبر دادند كه فلان جوان مسلمان ، مدّتى است در سكرات مرگ و جان دادن به سر مى برد ونمى ميرد.
چون حضرت رسول بر بالين آن جوان حضور يافت ، فرمود: بگو ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه ))؛ ولى مثل اين كه زبان جوان قفل شده باشد ونمى توانست حركت دهد، حضرت چند بار تكرار نمود و جوان بر گفتن كلمه طيّبه ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) قادر نبود.
زنى در كنار بستر جوان مشغول پرستارى از او بود، حضرت از آن زن سؤ ال نمود: آيا اين جوان مادر دارد؟
پاسخ داد: بلى ، من مادر او هستم .
حضرت فرمود: آيا از فرزندت ناراحت و ناراضى مى باشى ؟
گفت : آرى ، مدّت پنج سال كه است با او سخن نگفته ام .
حضرت پيشنهاد داد: از فرزندت راضى شو. عرض كرد: به احترام شما از او راضى شدم و خداوند نيز از او راضى باشد.
سپس حضرت به جوان فرمود: بگو ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) ، در اين موقع آن جوان سريع كلمه طيّبه را بر زبان خود جارى كرد.
بعد از آن ، حضرت به او فرمود: دقّت كن ، اكنون چه مى بينى ؟
عرض كرد: مردى سياه چهره با لباس هاى كثيف و بدبو همين الا ن در كنارم مى باشد و سخت گلوى مرا مى فشارد.
حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، اظهار نمود: بگو:
((يا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسيرَ، وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثيرِ، إ قبَلْ مِنِّى الْيَسيرَ، وَاعْفُ عنّىِ الْكَثيرَ، إ نّكَ اءنْتَ الْغَفُورُ الرَّحيم )) .
يعنى ؛ اى كسى كه عمل ناچيز را پذيرا هستى ، و از خطاهاى بسيار در مى گذرى ، كمترين عمل مرا بپذير و گناهان بسيارم را به بخشاى ؛ همانا كه تو آمرزنده و مهربان هستى ،
وقتى جوان اين دعا را خواند، حضرت فرمود: اكنون چه مى بينى ؟
گفت : مردى خوش چهره و سفيد روى و خوش بو با بهترين لباس ، در كنارم آمد و با ورود او، آن شخص سياه چهره رفت .
حضرت فرمود: بار ديگر آن جملات را بخوان ، وقتى تكرار كرد.
و در همان لحظه روح ، از بدنش خارج شد و به دست پر بركت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، نجات يافت و سعادتمند گرديد.(1)


1- بحار الا نوار: ج 92، ص 342 1 به نقل از امالى شيخ مفيد: ج 1، ص 63.

امّ سلمه همسر رسول خدا صلوات اللّه عليه حكايت كند:
در آن روزهائى كه حضرت ، در بستر مرض و آن ناراحتى كه سبب فوت و شهادت حضرتش شد، به بعضى از اطرافيان خود فرمود:
دوست مرا بگوئيد بيايد، عايشه شخصى را به دنبال پدرش ابوبكر فرستاد و چون او وارد شد حضرت رسول صورت خود را از او برگرداند و اظهار داشت :
دوست مرا بگوئيد بيايد، پس حفصه شخصى را به دنبال پدرش عمر فرستاد و چون عمر وارد شد، نيز حضرت صورت خود را برگرداند و فرمود:
دوست مرا بگوئيد بيايد، در اين هنگام فاطمه زهراء سلام اللّه عليها، شوهرش علىّ بن ابى طالب عليه السلام را به حضور پدرش فرستاد؛ چون علىّ عليه السّلام وارد شد حضرت از جاى برخواست و از ورود علىّ عليه السلام تجليل نمود و او را در بغل گرفته و به سينه خود چسبانيد.
پس از آن علىّ عليه السلام اظهار داشت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله هزار حديثِ علمى به من تعليم نمود كه از هر يك از آن ها هزار رشته ديگر باز مى شود تا جائى كه من و پيامبر عرق كرديم و عرق آن حضرت بر من و عرق من بر آن حضرت جارى گشت .(1)
هچنين شاذان قمّى در كتاب خود آورده است :
روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله ، در جمع اصحاب خود نشسته بود كه ناگهان شخصى از طايفه بنى تميم به نام مالك بن نويره به حضور ايشان وارد شد و به آن حضرت خطاب كرد و اظهار داشت : ايمان و مبانى اسلام را به من تعليم فرما تا با عمل به آن رستگار گردم .
حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود: بايد شهادت دهى بر اين كه خدائى جز خداى يكتا نيست و او شريكى ندارد، همچنين گواهى دهى كه من محمّد رسول خدا هستم ، ديگر آن كه روزى پنج مرتبه نماز بخوانى و ماه رمضان را روزه بگيرى و زكات و خمس اموالت را بپردازى و حجّ خانه خدا انجام دهى ، ضمناً در مجموع ولايت و امامت جانشين مرا كه علىّ بن ابى طالب و يازده فرزندش مى باشند بپذيرى .
و احكام و دستورات اسلام را مورد عمل قرار دهى و موارد حلال و حرام را رعايت نمائى و حقّ كسى را ضايع و پايمال نكنى .
حضرت پس از آن كه بسيارى از ديگر احكام و حقوق فردى و اجتماعى را برشمرد و تذكراتى را بيان نمود، مالك بن نويره عرضه داشت : يا رسول اللّه ! من خيلى فراموش كار هستم ، تقاضامندم يك مرتبه ديگر آن ها را تكرار فرما، حضرت هم قبول نمود و آنچه را فرموده بود بازگو نمود.
و چون مالك بن نُوَيره خواست از محضر مبارك رسول خدا خارج شود، حضرت فرمود: هر كس بخواهد يكى از مردان بهشتى را ببيند، به اين شخص نگاه كند.
ابوبكر و عمر كه در آن مجلس حضور داشتند بلند شدند و با سرعت به دنبال مالك حركت كردند؛ وقتى به او رسيدند، گفتند: رسول خدا فرمود: تو اهل بهشت هستى ، اينك از تو تقاضامنديم از درگاه خداوند براى ما استغفار و طلب آمرزش نما.
مالك گفت : رحمت و آمرزش خداوند شامل شما نگردد، چون رسول خدا را كه صاحب شفاعت و مقرّب الهى است رها كرده ايد و به من پناه آورده ايد.
لذا ابوبكر و عمر با ناراحتى برگشتند و پيش از آن كه حرفى بزنند، حضرت تبسّمى نمود و فرمود: به راستى سخن حقّ تلخ است .(2)


1-بحار الا نوار: ج 22، ص 461 به نقل از خصال مرحوم صدوق .
2-فضائل شاذان بن جبرئيل قمّى : ص 75، س 10، بحار: ج 30، ص 343، ح 163.

منبع: یامجیر


آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ، ۲۲ آبان ۱۳۹۳ ، ۱۶:۵۷  

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

دسته بندی موضوعات شگفت

پر بازديد ترين مطالب شگفت

کاربرانی که ممکن است شما بشناسید

!هنوز وارد سایت نشده اید

جهت ارسال لینک ، مطالب و فیلم های شگفتتان ابتدا باید وارد سایت شوید

تبلیغات

بانر تبلیغاتی